تبلیغات
6E9mkye8WIld-V0sBZ-Paao3nzs دوران نزدیك به ظهور

دوران نزدیك به ظهور
اللهم عجل لولیک الفرج 
نویسندگان
نظر سنجی
چند صلوات برای تعجیل در ظهور امام زمانتون می فرستید؟ تقریبا 171.000 تا فرستاده شده. جانمونید!!










لینک دوستان
پیوندهای روزانه
لوگوی دوستان
ثامن تـــم
دیگر امکانات

امام رضا



امام رضا (ع):

اَحسِنِ الظَنَّ  بِاللهِ فَاِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ یَقُولُ اَنا عِندَ ظَنِّ عَبدِی بِی إن خَیراً فَخَیراً و إن شَرَّاً فَشَرّاً

نیکو کن گمان خود را به خدا، همانا خداوند می گوید: من نزد گمان بنده مومنم هستم ، اگر گمانش به من خوب باشد ، من هم برایش خوبم و اگر بد باشد من هم برایش بدم.

وسائل الشیعه، ج15،ص229




خدا





طبقه بندی: روایت، حدیث،
برچسب ها: خدا، حدیث، گمان، عظیم زاده، رضا، عصر ظهور، امام زمانپ،
دوشنبه 19 خرداد 1393 .::. 10:09 ب.ظ .::. رضا
یکی از فرق های انسان با خدا این است که انسان تمام خوبیها را با یک بدی فراموش میکند
ولی خدا تمام بدیها را با یک خوبی فراموش میکند . . .



خدا

برچسب ها: خدا، خداوند، بنده، عبد، خدا و من، خدا و انسان، خدا و بنده،
سه شنبه 18 تیر 1392 .::. 09:35 ب.ظ .::. رضا
خدا زنده است!
"علی"، پسر بچه پر شور و حال محله، دیروز می‌‌‌‌رفت تا از عباس آقای بقال، سفارش‌های مادرش رو بگیره.

مادر: علی جان، مادر، یادت نره چی گفتم‌ها! در ضمن همه این‌ها رو احتیاج داریم. حتماً ظهر با خودت بیار.

علی: چشم مامانی جونم... می‌‌‌‌گم مامان...

مادر: علی جون داره دیرت می‌‌‌‌شه. وقت حرف زدن نیست. مادر یادت نره چی گفتم‌ها!

علی: چشم.

علی كیف مدرسه رو انداخت روی دوشش و حالا ندو، كی بدو.

مادر: علی، بازم كه یادت رفت لیست رو ببری. تو مثل اینكه امروز حسابی حواست پرته. كجایی؟عزیز دلم، من كه بهت گفتم اینها رو ظهر لازم داریم. بیا لیست رو با خودت ببر.

علی چند روزی بود می‌‌‌‌خواست یه سؤال بپرسه ولی مشكل اصلیش این بود كه نمی‌‌‌‌دونست از كی بپرسه. یه جورایی جرأت نمی‌‌‌‌كرد. از پریروز تا حالا، هروقت هم كه تصمیم گرفته بود بپرسه، فرصتی پیش نیومده بود؛ حتی وقتی می‌‌‌‌خواست از معلمشون بپرسه و دستش رو برد بالا، زنگ خورد و معلم با لبخندی گفت می‌‌‌‌تونی فردا بپرسی. موقع برگشت، علی در حالیكه بند كیفش رو به چپ و راست حركت می‌‌‌‌داد و ذهنش پر از سؤال‌هاش بود، رسید دم مغازه عباس آقا. عباس آقا غرق حساب و كتاباش بود.

علی با دادن یك سلام پر طمطراق درست و حسابی، عباس آقا را از هرچی حساب و كتاب بود آورد بیرون. عباس آقا هم با یه لبخند درست و حسابی جوابشو داد. از اینكه این پسر همیشه به مغازش می‌‌‌‌اومد، خوشش می‌‌‌‌اومد؛ نمی‌‌‌‌دونست به حساب خودش با پنجاه و خورده‌ای سال اختلاف سن، چرا اینقدر دوست داشت با این بچه سر به سر بذاره و بگو مگو كنه. حالا هم با اینكه غرق كاراش بود هیچ بدش نمی‌‌‌‌اومد علی یه خورده بیشتر اونجا بمونه. علی نوشته‌های مادرش رو داد دست عباس آقا و عباس آقا در حالیكه چشماش برقی از خوشی می‌‌‌‌زد گفت:

علی جون، تخم مرغ نداریم ولی یه خورده صبر كنی، می‌‌‌‌آرن. می‌‌‌‌تونی؟

علی بدون هیچ چك و چونه، تالاپی نشست روی یكی از گونی‌های برنج؛ اونقدر راحت كه عباس آقا یه خورده هم پشیمون شد... نكنه این بچه می‌‌‌‌خواد حالا حالا‌ها از اینجا نره...

علی رو به عباس آقا گفت: عمو عباس، خیلی گشنمه. یه چیزی بده بخورم؟

عباس آقا هم در حالی كه لبخندی به لب داشت، یكی از شكلات‌های گنده رو تقدیم كرد.

دوباره سر عباس آقا رفت توی دفتر و ماشین حساب. گاهی یه چیز‌هایی رو روی ترازو می‌‌‌‌كشید، گاهی هم چند جمله‌ای با خودش می‌‌‌‌گفت. علی كمی‌‌‌‌جا به جا شد، دوباره به شكلاتش یه گازی زد و یه دفعه یادش افتاد چرا سؤالش رو از عباس آقا نپرسه؟ آخه عباس آقا اگرچه ظاهرا آدم خوش اخلاق و مهربونی نبود ولی با علی همیشه یه جور دیگه بود و ...

علی: عباس آقا... عمو عباس...

عباس آقا در حالیكه هنوز چشماشو از دفتر نگرفته بود، گفت: بله.

علی: عباس آقا یه سوال بپرسم؟

عباس آقا در حالیكه پاكتی را می‌‌‌‌ذاشت روی ترازو و خم شده بود تا شكر برداره گفت: یه سؤال چیه؟10 تا سوال بپرس.

علی: عمو عباس، "خدا زنده است؟"

تقریبا می‌‌‌‌شه گفت نصف شكرها ریخت. عمو عباس واسه چند ثانیه خشكش زد؛ دستش اول یه تكون خورد، بعدم ثابت موند. ذهنش هم یه خورده باز، چشماشم دیگه پرت جایی نبود؛ صاف صاف داشت علی رو نگاه می‌‌‌‌كرد.

عباس آقا: چی پرسیدی؟

علی: خدا، خدا زنده است؟

این بار عباس آقا دیگه كلمه‌ها رو فهمید. فهمید كه اشتباه نكرده. یه خنده یه خورده عصبی كاملاً نمایشی كرد و گفت: استغفر‌الله. پسرجون چی توی این خونه‌ها و مدرسه‌ها یادتون میدن. اینكه دیگه سوال نداره.

صداش دیگه صاف و محكم نبود. خودش با خودش می‌‌‌‌گفت: "جل الخالق! این دیگه چه وروجكیه؟ ولی من چرا هول كردم؟". یه خورده به خودش مسلط شد و سعی كرد شكرای ریخته رو جمع كنه.

علی: عمو عباس، خدا می‌‌‌‌شنوه؟

این بار عباس آقا یه خورده سریعتر تونست خودشو جمع و جور كنه و گفت: بله پسر جان. خدا شنواترینه.

علی: می‌‌‌‌دونی عباس آقا، پریروز به خدا جونم گفتم اون توپ فوتبال رو، اونو برام یه جوری جور كنه. آخه خیلی گرون بود. مامانم می‌‌‌‌گفت حالا چی می‌‌‌‌شه با همین پلاستیكیه بازی كنی؟ بذار سال دیگه...ولی... ولی وقتی ما داشتیم حرف می‌‌‌‌زدیم...

عباس آقا: تو داشتی با كی حرف می‌‌‌‌زدی؟

علی: من و خدا دیگه. وقتی داشتیم حرف می‌‌‌‌زدیم، من بهش گفتم. بعدم دستامو دراز كردم (تا جایی كه می‌‌‌‌تونستم) بعدم چشمامو بستم؛ محكمِ محكم. یه دفعه پسر همسایمون از بالا یه لیوان آب ریخت توی دستام. خود خودش بود؛ گفت یعنی باشه...

علی داشت همین جوری می‌‌‌‌گفت و می‌‌‌‌گفت...

عباس آقا: مگه تو نمی‌‌‌‌گی پسر همسایه‌تون بود؟

علی: عمو عباس؟! خودش بود دیگه... حالا بعدش... فرداش كه رفتم مدرسه، جایزه‌های مسابقه یه ماه پیش رو دادن. فكر می‌‌‌‌كنی به من چی دادن؟ همون توپ فوتبال رو. "اون" رو قولشه. هیچ كی مثل اون قول نمی‌‌‌‌ده. حرفاش دو تا نمی‌‌‌‌شه.

عباس آقا در حالیكه یه خورده هم از كوره در رفته بود گفت: تو كه گفتی خودش بهت داد حالا می‌‌‌‌گی مدیر مدرستون!

علی هم در حالیكه با یه عالمه حیرت عباس آقا رو نگاه می‌‌‌‌كرد، گفت: عباس آقا خودش بود.

عباس آقا سعی كرد سرش رو با جابجا كردن جنس‌ها گرم كنه تا علی فكر نكنه كاملاً متوجه اونه. در ضمن نتونه زیاد چهره‌اش رو ببینه.

علی: عمو عباس، خدا با تو حرف می‌‌‌‌زنه؟

چشمای عمو عباس پر از اشك شد. علی یه جوری می‌‌‌‌پرسید حرف می‌‌‌‌زنه یا نمی‌‌‌‌زنه كه عمو عباس تا حالا نشنیده بود. صورتش داغ شده بود و تنش سرد. خودشم نمی‌‌‌‌دونست چشه؟!!

علی: آخه می‌‌‌‌دونی چیه عباس آقا، بابام خیلی با خداش حرف می‌‌‌‌زنه. بعضی موقع‌ها هم داد می‌‌‌‌زنه. می‌‌‌‌گه ‌ای بابا، تو هم اصلا ما رو می‌‌‌‌بینی؟ اما خدا (ش) باهاش حرف نمی‌‌‌‌زنه. پریروزا وقتی پولای بابا رو دزدیده بودن، كلی از خدا (ش) خواهش و تمنا كرد. اما من ندیدم باهاش حرف بزنه.

من به بابام نگفتم عمو عباس، خدا منو شبا ناز می‌‌‌‌كنه؛ همینجوری... (بعد شروع كرد دستاش رو به آرومی‌‌‌‌ روی صورتش كشیدن) یه جوری هم این كار رو می‌‌‌‌كرد كه دل عباس آقا حسابی رفته بود، دلش غنج می‌‌‌‌رفت كه یكی اون جوری دست محبتی به سرش بكشه.

حالا برای اولین بار علی متوجه اشك‌های عباس آقا شده بود. كمی جابجا شد و گفت: عمو عباس مامانم... مامان حسین با مامان محسن... با مامان مهران... اونا همشون می‌‌‌‌گن معلم مدرسه ما خیلی... خیلی... یه كلمه‌ای... عمو عباس یادم نمی‌‌‌‌آد خلاصه می‌‌‌‌گن اون خیلی خوبه چون اصلاً بین ماها فرق نمی‌‌‌‌ذاره. هممونو یه جور دوست داره، به هممون توجه می‌‌‌‌كنه، براش اصلاً بچه‌های خِنگ با بچه‌های زرنگ فرقی ندارن. عمو عباس من می‌‌‌‌دونم خدا هم آدما رو اینجوری دوست داره. حالاچرا تو گریه می‌‌‌‌كنی؟

یه چند تایی مشتری اومده بودن تو مغازه و علی و عباس آقا مجبور بودن این سؤال و جواب شیرین رو قطع كنن. عباس آقا دستی به سر و صورتش كشید. دل عباس آقا هیچ جوری نمی‌‌‌‌خواست كه جواب مشتری‌ها رو بده. می‌‌‌‌خواست ببینه علی دیگه چی می‌‌‌‌پرسه؟ یه جورایی اگه با خودش رو راست بود، می‌‌‌‌خواست كركره مغازه رو بكشه پایین و بشینه با علی حرف بزنه و حرف بزنه، ولی اِمان از این...

یه نهیبی به خودش زد و گفت: بابا خدا روزی رسونه. اول باید به فكر روزی بود. آخه این حرفا چی میشه؟ جواب مشتری‌ها رو داد. دیگه‌ام نمی‌‌‌‌خواست جواب علی رو بده، ولی كاری نمی‌‌‌‌شد كرد؛ خودش علی رو توی مغازه نگه داشته بود. به محض این كه مغازه خالی شد، دوباره علی شروع كرد.

علی: عمو عباس خدا می‌‌‌‌بینه؟ آخه من هر وقت می‌‌‌‌رم توی اتاق مدیرمون، صاف وا میستم، دستامَم صاف نگه می‌‌‌‌دارم كنار پهلوام. وقتی هم خدا می‌‌‌‌آد لحافمو درست كنه نازم كنه، من دیگه نمی‌‌‌‌تونم پاهامو زیرلحاف دراز نگه دارم، دوست دارم جمعشون كنم. می‌‌‌‌دونی...



علی داشت تعریفش رو ادامه می‌‌‌‌داد، اما عباس آقا یادش افتاد یه بار از طرف یه شبكه تلویزیون اومده بودن تا درباره گرونی و تورم و ... مصاحبه كنن. از اولی كه دوربین رو گذاشته بودن جلوی عباس آقا، كلاً حال و احوال وحركات و حرف زدنش فرق كرده بود. داشت فكر می‌‌‌‌كرد تازه اون موقع اصلاً نمی‌‌‌‌دونست كیا این فیلم رو می‌‌‌‌بینن؟ براشون مهمه یا نه؟... اگه آدم اینجوری فكر كنه كه خدا داره همه چیزرو می‌‌‌‌بینه، وای...

علی هنوز داشت می‌‌‌‌گفت: اون همه رو می‌‌‌‌بینه؛ حتی می‌‌‌‌دونه زیر تختم چیا گذاشتم. توی اون صندوقچه كه هیچكی خبر نداره. حتی مامانم...

عمو عباس، خدا ترسناكه؟ سخت گیره؟ بد اخلاقه؟ مامانم از خدا می‌‌‌‌ترسه. می‌‌‌‌گه اگه كار بد بكنیم، بعداً ما رو می‌‌‌‌فرسته جهنم. وقتی‌ام حسابی از دست من از كوره در میره، برام بیشتر می‌‌‌‌گه كه توی جهنم چی‌ها هست! اما به نظر من، اون اینطوری نیست. اصلاً ترسناك نیست. خیلی قشنگه. یه چیزی رو فقط به تو می‌‌‌‌گم عمو عباس (شاید مامانم اگه بشنوه ناراحت بشه). اون از مامانم مهربون تره؛ همیشه دوستم داره. اینقدر دوستم داره كه خیلی می‌‌‌‌ترسم نكنه یه كاری كنم بدش بیاد، نكنه دیگه بِهِم توجه نكنه... این از همه اون چیز‌های جهنم بد تره.

آره عمو عباس، یه روز كه پسر همسایه‌مونو یه جایی كه هیچ كی نبود حسابی اذیت كردم، اون شب نیومد تا نازم كنه. دلم به اندازه دنیا گرفت. نمی‌‌‌‌دونستم چه جوری بگم غلط كردم. اینقدر ترسیدم، ترسیدم كه نكنه دیگه نیاد، نكنه باهام قهر كنه، نكنه...

نشستم توی رختخوابم، اول یواش صداش كردم: �غلط كردم. چه جوری بگم بیا؟�. یك كمی بلند‌تر صداش كردم، گفتم شاید هنوز نیومده تو، بیرون پنجره وایساده. پنجره رو باز كردم، بازم صداش كردم، یه چیزی مثل یخ داشت می‌‌‌‌رفت توی تنم. انگار یكی می‌‌‌‌خواست چنگ بندازه قلبمو در بیاره. داشتم از ترس می‌‌‌‌مردم. اگه دیگه نیاد چی كار كنم؟ دیگه خوابم نمی‌‌‌‌اومد. سرِ جام بند نمی‌‌‌‌شدم. انگار یكی یه كبریت روشن كرده بود اینجا (بعد دستش رو گذاشت روی دلش) یكی هم اینجا (بعد دستش رو گذاشت روی سرش). خیلی دلم سوخت برای اون‌هایی كه ممكنه خدا دوستشون نداشته باشه؛ یعنی كاری كرده باشن كه خدا دوستشون نداشته باشه، یعنی خودشو ازشون قایم كنه. آخه چه جوری زنده ان؟ چقدر بیچاره ان؟ یه دفعه یادم افتاد بابا بزرگم همیشه می‌‌‌‌گفت پسرم كارهای خوب بكن. اونهایی كه بَدَن و خدا دوستشون نداره، می‌‌‌‌فرستتشون جهنم. پس جهنم اینجوریه؟! اینقدر درد داره؟ نه. نمی‌‌‌‌خواستم. كارم بد بود اما به خدا دیگه نمی‌‌‌‌كنم. فقط این دفعه رو ببخش. نمی‌‌‌‌دونی عمو عباس اون چقدر مهربونه. وقتی از ته دل گفتم، از ته ته دل، اونم قبول كرد. بازم اومد. عباس آقا بِر و بِر علی رو نگاه می‌‌‌‌كرد. چی داره می‌‌‌‌گه؟ از كی داره حرف می‌‌‌‌زنه؟ نكنه پسره خیالاتی شده؟ شایدم...

علی بازم بافت و بازم بافت. ما یه چیزی رو نمی‌‌‌‌شد كاریش كرد؛ دل عباس آقا با علی بود و با این حرف‌ها و دو دو تا، چهار تا هم نمی‌‌‌‌شد خرابش كرد. دلش علی رو تایید می‌‌‌‌كرد. امان از این برداشتهایی كه فقط می‌‌‌‌خوان برای هر چیزی دلیل پیدا كنن كه خیالشون راحت بشه...

علی ادامه داد: عمو عباس، خدا زنده است؟ چرا وقتی كه بابام صداش می‌‌‌‌كنه، من یاد مامان بزرگم می‌‌‌‌افتم كه مرده. چشم‌های علی پر از اشك شد. آخه یه وقتی حسابی عزیز دردونه مامان بزرگش بود. هروقت می‌‌‌‌گفت مامان جون، مامان بزرگ یه جوری می‌‌‌‌گفت جونم، كه برای علی بس بود. عشق می‌‌‌‌كرد؛ می‌‌‌‌رفت توی آسمون. ولی وقتی مرد، هرچی گفت مامان جون... مامان جون، دهنشو گذاشت روی سنگ قبر بلكه صداش نزدیك‌تر بشه، بلند صداش كرد، داد زد، بازم صدایی از مامان جون بلند نشد. دل علی داشت می‌‌‌‌تركید. حالا هروقت باباش خدا رو صدا می‌‌‌‌كرد، یاد اون روز خودش می‌‌‌‌افتاد. خدای بابا چرا جوابش رو نمی‌‌‌‌ده؟ چرا بهش نمی‌‌‌‌گه جونم؟ از همونایی كه به من می‌‌‌‌گه، تا بابا هم بخنده از ته دل...شایدم بابا كَره، نمی‌‌‌‌شنوه؟

عمو عباس...!

حالا دیگه حواس عباس آقا پرت نبود. گفت: جونم. حالا دیگه حتی جانم گفتنش فرق كرده بود. صادقانه‌اش این بود كه دخل پر پول بعضی از روز‌های پر رونق هم اینجوری حالش رو جا نیاورده بود. انگار یه چراغی توی دلش روشن شده بود.

علی: عمو عباس، خونه خدا كجاست؟ كدوم وره؟ تو كجا با خدا حرف می‌‌‌‌زنی؟ آخه بابا بزرگم میگه هروقت خواستی با خدا حرف بزنی، برو مسجد. توی فیلم‌ها هم دیدم خارجی‌ها می‌‌‌‌رن توی یه ساختمونهایی كه عین مدرسه ما نیمكت داره؛ میرن اونجا و با خدا حرف می‌‌‌‌زنن. خونه خدا اونجاهاست؟ عمو عباس مگه خدا جاش ثابته؟ نمی‌‌‌‌تونه راه بره؟

علی دیگه منتظر پاسخ نبود. حالاحداقل بعد از مدتها یه گوش شنوا گیر آورده بود و فقط می‌‌‌‌خواست بگه...

علی: ولی همه آدم‌ها می‌‌‌‌تونن راه برن، برن جاهای مختلف. چرا خدا نتونه؟

و دوباره در حالیكه چشماش پر اشك شده بود گفت: ولی مامانی جونم دیگه فقط توی همون قبرستونه. نمی‌‌‌‌تونه بیاد پیشم، هیچ جای دیگه‌ای هم نمی‌‌‌‌تونه بره. فقط همونجاست. دیدی گفتم بیشتر آدمها فكر می‌‌‌‌كنن خدا جون نداره. به نظر اونا خدا هم عین مامان بزرگم فقط یك جاست و نمی‌‌‌‌تونه از جاش تكون بخوره. ولی...

دوباره علی لبخندی به لباش اومد كه دل عباس آقا لرزید. چشم‌های علی دیگه عباس آقا رو نمی‌‌‌‌دید، انگار از توی عباس آقا رد میشد. نمی‌‌‌‌شد فهمید داره كجا رو نگاه می‌‌‌‌كنه. انگار همه دنیا توی چشماش بود.

علی: ولی به نظر من خدا اینجاست (در حالی كه دو تا دستش رو گذاشته بود روی سینه اش)، بعد گفت

اینجاست (در حالیكه دستاشو گذاشته بود روی گردنش) و بعد هم گفت اینجاست (در حالی كه دستهاش رو تا جاییكه می‌‌‌‌تونست به دو طرف باز كرده بود)، انگار می‌‌‌‌خواست بگه بیا توی بغلم. عباس آقا شك نداشت توی بغل علی یه چیزی هست؛ یه چیزی كه چیز نیست. حالا اسمش چه فرقی می‌‌‌‌كنه، علی شاد بود از داشتنش. نا‌خودآگاه یاد یكی از جمله‌هایی افتاد كه خیلی شنیده بود ولی فقط شنیده بود و حتی یه لحظه هم جدی نگرفته بودش، "من از رگ گردن به شما نزدیك ترم".

علی: عمو عباس چرا اگه خدا زنده است، بیشتر مردم فكر می‌‌‌‌كنن... چرا فكر می‌‌‌‌كنن كه خدا دوستشون نداره؟ چرا فكر می‌‌‌‌كنن كه خدا (شبا) نمی‌‌‌‌آد پیششون؟ من دیدم وقتی می‌‌‌‌آد پیش من، پیش مامان و بابا هم میره. الانم اینجاست، پیشم وایساده... پیش تو عمو عباس...

عباس آقا دیگه جدی جدی یه تكون درست و حسابی خورد: كجا پسر؟ كجا؟ كو؟

علی غش غش خندید: دیدی تو هم نمی‌‌‌‌بینی عمو عباس! یه دقیقه گوش كن. آخه با این همه صدا كه صداش رو نمی‌‌‌‌شنوی. دستاتو بذار توی گوشت. عباس آقا دست‌ها را گذاشت توی گوشش. دیگه براش مهم نبود مشتری یا عابر پیاده‌ای از بیرون ببیندش و بگه این پیرمرد مَضحكه یه پسر بچه شده. دلش می‌‌‌‌خواست بشنوه؛ هرجوری كه شده. دستاشو محكم گذاشت توی گوشش. اونقدر هول بود كه هی می‌‌‌‌گفت: چی؟ نمی‌‌‌‌شنوم؟ چی؟ علی هم با خنده می‌‌‌‌گفت: بازم صدای خودت بلند تره عمو عباس. یه خورده ساكت باش. منم باهات گوش می‌‌‌‌دم. علی هم دستاشو گذاشت توی گوشش. حالا عباس آقا یه خورده آروم‌تر شد. شاید می‌‌‌‌تونست حداقل وقتی اون می‌‌‌‌آد با علی حرف بزنه، بشنوه. دستا توی گوشا، هی گوش داد، هی گوش داد: حالا آروم تر، حالا آروم‌تر، صدای قلبش چقدر قشنگ بود. تا حالا صدای قلبش رو از توی گوشش نشنیده بود. صدای قلبش بالا می‌‌‌‌رفت، پایین می‌‌‌‌اومد، تند می‌‌‌‌شد، كند می‌‌‌‌شد، مثل یه موسیقی. عجبا! انگار حرف می‌‌‌‌زد...

چی؟ !!! حرف می‌‌‌‌زد؟ حرف می‌‌‌‌زد؟!

دیگه عباس آقا حالا جدی جدی توی مغازه نبود. خودشم نمی‌‌‌‌دونست كجاست. بالا یا پایین؟ اینقدر ساده بود! ماشینی كه تخم مرغ آورده بود، حالا با یه ترمز پر سر و صدا دم مغازه ایستاد: اوستا بیا جنس‌ها رو تحویل بگیر. انگار عباس آقا رو از یه جایی اون بالا بالا‌ها پرتش كردن پایین... پس اینجوریه!

وقت كار بود. خواهی نخواهی باید حرف می‌‌‌‌زد، معامله می‌‌‌‌كرد و ... جنس‌ها رو كه تحویل گرفت، برگشت و علی رو نگاه كرد. تمام دست و صورتش پر كاكائو بود. دوست داشت علی رو با كاكائو‌های روی صورتش یك جا بخوره!.

علی سفارش‌های مادرش رو گرفت و در حالیكه دوباره یه لبخند به پهنای صورتش به عباس آقا می‌‌‌‌زد، گفت: خداحافظ. كلمه‌ها حالا دیگه معنای دیگه‌ای داشتن. اونم می‌‌‌‌خواست بگه خداحافظ ولی به زبونش نمی‌‌‌‌اومد. می‌‌‌‌ترسید بگه خدا، فقط بگه خدا ولی ندونه یعنی چی!

علی از بیرون در، عباس آقا رو دید كه نشست و دستش رو زد زیر چونش. پیش خودش می‌‌‌‌گفت: خدا كنه عباس آقا به بچه‌هاش بگه كه خدا زنده است، زنده. خدا كنه بچه‌هاش به بچه‌های مدرسشون بگن كه خدا زنده است. بچه‌های مدرسه‌ام به بچه‌های شهر بگن، به بچه‌های دنیا بگن، به همه بگن،

"خدا زنده است".



اگه دلتون خواست که حرفی بزنه حتما بنویسین مشتاقانه منتظرم
من که مثل عباس آقا اشکم دراومد
ولی لیاقت شنیدنشو ندارم ظرفیتشو ندارم
اگه شما شنیدین ...



برچسب ها: خدا، خدا زنده است، تنها خدا، فقط خدا،
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 .::. 02:50 ق.ظ .::. رضا
درباره وبلاگ

لوگوی دوستان
ثامن تـــم

وب سایت تفریحی مذهبی بیرق عشق

درد دلهایی با امام زمان

گروه فرهنگی ، مذهبی بیت العباس تهران - شهرری - فلکۀ دوم دولت آباد


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

دوران نزدیک به ظهور

Flag Counter

دوران نزدیک به ظهور را در گوگل محبوب کنید

7design